فکر اینکه هنوز چیزی نخورده آدم رو دیوونه میکنه.
ولی خدا در وجود بچه چیزی قرار میده که شما رو هر روز به فرداتون امیدوارتر می کنه.
فردای روزی که هلنا جون دنیا اومد به همراه سارا جون آوردیمش خونه.
همون شب براش جشن تولد گرفتیم
با کیکی که پسر عموی هلنا یعنی علی جون آورده بود
اون روز من مثل همیشه رفتم سر کار اصلاْ فکرشم نمی کردم که سارا جون ساعت ۸ زنگ بزنه.
سریع برگشتم و بردمش بیمارستان.
از چند روز قبل رفته بودیم بیمارستان و هماهنگی های لازم رو انجام داده بودیم.
ولی باز هم نگران بودیم.
جوجوی ما ساعت ۵ بعد از ظهر دنیا اومد.